جک و لوبیای سحرآمیز

جک و لوبیای سحرآمیز

همه ما در کودکی و نوجوانی کم و بیش داستان جک و لوبیاهای سحرآمیزش را شنیده و با عناصر خیالی این داستان ارتباط برقرار کرده‌ایم. مجسمه بسیار از بزرگی از همان جک کنجکاوی که از ساقه لوبیاهای سحرآمیز بالا می‌رود، امروز در باغ کتاب است. مجسمه جک در باغ کتاب، یاد آور لحظه‌ای است که جک از ساقه گیاه لوبیا بالا می‌رود و مرغ تخم ط...


همه ما در کودکی و نوجوانی کم و بیش داستان جک و لوبیاهای سحرآمیزش را شنیده و با عناصر خیالی این داستان ارتباط برقرار کرده‌ایم. مجسمه بسیار از بزرگی از همان جک کنجکاوی که از ساقه لوبیاهای سحرآمیز بالا می‌رود، امروز در باغ کتاب است. مجسمه جک در باغ کتاب، یاد آور لحظه‌ای است که جک از ساقه گیاه لوبیا بالا می‌رود و مرغ تخم طلا را از خانه غول و همسرش برداشته و برای مادرش می‌آورد. 
ریشه و تایخچه
جک و لوبیای سحر آمیز یک افسانه مشهور انگلیسی است که بارها مورد اقتباس‌های سینمایی و تلویزیونی مختلف قرار گرفته است. قدیمی‌ترین نسخه چاپ شده از این داستان توسط بنیامین تبارت در سال 1807 نوشته شده و سپس در سال ۱۸۹۰ توسط جوزف جکوبز بازنویسی شده ‌است اما تصور می‌شود که اصل داستان بسیار قدیمی‌تر باشد. عده‌ای معتقدند که این داستان در قصه‌های فولکلور بریتانیای کبیر ریشه دارد که بعدها توسط نویسندگان مختلف نوشته و در سایر نقاط جهان منتشر شده است. 
اقتباس‌ها و انیمیشن‌های ساخته شده از افسانه جک و لوبیای سحرآمیز زیاد هستند. جدیدترین فیلم سینمایی ساخته شده از این افسانه مربوط به سال 2018 است که البته اندکی با اصل داستان اندکی  تفاوت دارد. جان لستر انیمیشن ساز مشهور و برنده جایزه اسکار این انیمیشن را ساخته است. عنوان این انیمه  "غول پیکر" است و داستان آن درباره «جک» است که دنیایی از موجودات غول‌ پیکر را در میان ابرها کشف می‌کند و با یکی از آنها که «اینما» نام دارد دوست می‌شود. 
خلاصه‌ای از داستان جک و لوبیای سحر آمیز
جک پسر فقیری بود که با مادرش زندگی می‌کرد. آن‌ها زندگی فقیرانه‌ای داشتند و کل دارایی آن‌ها یک گاو شیرده بود. زمانی‌که شیر او خشک می‌شود مادرش می‌گوید که گاو را ببرد و در بازار بفروشد. جک به بازار رفت و گاو را در عوض چند دانه لوبیای سحرآمیز فروخت. او وقتی به خانه بازگشت و مادرش موضوع را متوجه شد بسیار عصبانی شد و لوبیاها از پنجره اتاق به بیرون پرتاب کرد. 
فردا صبح که جک از خواب بیدار شد با صحنه عجیبی روبرو شد. او دید که لوبیاها سبز شده و ساقه‌های بلندی از آن‌ها سر به فلک کشیده است. جک از یکی از ساقه‌ها بالا رفت و در آن بالا به خانه غول بزرگی رسید که با همسرش در آن جا زندگی می‌کرد. جک به همسر غول گفت که گرسنه است و چیزی برای خوردن میخواهد. همسر غول به او آب و غذا داد. وقتی غول به خانه آمد گفت: این جا بوی خون و آدم میآید کسی اینجاست؟ همسرش گفت: نه هیچ آدمی اینجا نیست. غول کیسه‌ای از سکههای طلایی را که با خودش داشت کنار اتاق گذاشت و خوابید. جک یواشکی کیسه پر از سکه را برداشت و باعجله به طرف خانه دوید. مادر جک از دیدن سکه‌ها بسیار خوشحال شد و توانست با آنها غذای کافی بخرد. 
روز بعد همین ماجرا تکرار شد و این بار جک از خانه غول با خود مرغ تخم طلا برد. خوشحالی مادر جک و کنجکاوی خود او باعث شد که روز سوم نیز از ساقه گیاه لوبیا بالا برود. این بار موقع برداشتن سازدهنی جادویی غول از وجود جک آگاه شد و دنبالش دوید. جک  که حسابی ترسیده بود پا به فرار گذاشت و از سریع درخت پایین آمد و با تبری ساقه درخت را قطع کرد و غول نتوانست پایین بیاید. در نتیجه جک و مادرش با ساز سحرآمیز و مرغی که تخم طلا می‌گذاشت ثروتمند شدند.

,
1397/12/27 | 15:30 0 نظر 284 بازدید امتیاز: 2.06 با 98 رای Article Rating
شما به این مطلب چه امتیازی می دهید؟
امتیاز: 2.06 با 98 رای

نظرات

نظر شما برای ما مهم است ...

 

نام

ایمیل

 
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.